تبليغاتX
تنهایی

برای ازدواج کردن لحظه‌ای درنگ نکنید. اگر زن خوبی نصیبتان شود، خوشبخت می‌گردید و اگر زن بدی گیرتان آمد [مثل من] فیلسوف می‌شوید) سقراط(

 

 

زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست ورنه خاموش است وخاموشی گناه هست

 

 

باران نمي شوم كه نگويي : "با چه منتي خود را بر شيشه ميكوبد تا پنجره را باز كنم و نيم نگاهي بيندازم" ابر مي شوم كه از نگراني يك روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و مرا در آسمان نگاه كني

 

 

در غریبانه ترین لحظه تنهایی خویش چشمهایم را تقدیمت میکنم تا هیچگاه به پاکی عشقم شک نکنی

 

 

. اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم ، اشکها همه به لبخند تبديل مي شود ، اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري ! اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه

 

 

نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟شمع جواب داد مگه ميشه کسي که تو قلبمه بسوزه و من اشک نريزم

 

 

دراين دنياي پوچ و سرد و خاموش مکن اي گل دل من را فراموش نمي گويم هميشه پيش من باش ولي گاهي پرستوي دلم باش در اين ظلمت در اين اشفته بازار دل عاشقترينم را به ياد ار

 

 

دنیا رو بد ساختن .. کسی را که دوست داری . تو را دوست نمی دارد .. کسی که تو را دوست دارد . تو دوستش نمی داری .. اما کسی که تو دوستش داری و اوهم تو را دوست دارد به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است

 

 

در دادگاه عشق.قسمم قلبم. وکیلم.دلم و حضار جمعی از عاشقان ودلسوختگان. قاضی نامم را بلند خواند. گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد ومحکوم شدم به تنهایی ومرگ کنار چوبه دار از من خواستن آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند دوستت دارم

 

 

هيچوقت شخصيت خودت رو براي کسي تشريح نکن. چون کسي که تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره، و کسي که ازت بدش بياد باور نمي کنه

 

 

كودكي گفتند: عشق چيست؟ گفت : بازي به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر- به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست

 

 

کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن. اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره. اگه اين رو بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست

 

صدايم در برابر صدايت بي صداست، چشمانم در برابر چشمانت نابيناست، خنده هايم در كنار خنده هايت خاليست، پس بدان بي تو هيچم، تنهايم نگذار تا با تو هم آواز شوم

 

 

فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد

 

 

به اندازه گریه گنجشک دوست دارم شاید این دوست داشتن کم به نظر آید اما وقتی گنجشک ها گریه می کنند می میرند

 

 

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است عــشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است عــشق ديدن نيست بلکه احساس کردن اســـت عــشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

 

 

عاشق و مجنونت شدم .نخونده مهمونت شدم. کلي پريشونت شدم. شمع تو شمدونت شدم .خاک تو گلدونت شدم . خادم دربونت شدم . عمري غزل خونت شدم . شعراي ارزونت شدم اما يه جوري مجنونت شدم.

 

 

چه قدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند

 

 

یه کاغذ سفید را هرچقدر هم که سفید و تمیز باشد کسی قاب نمیگیرد, برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت

 

 

اگه قرار بود لیلی و مجنون به هم ميرسيدن كه ديگه نه ليلي ليلي بود نه مجنون مجنون عشق واسه رسيدن نيست . عشق حسرت رسيدنه

 

 

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است عــشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است عــشق ديدن نيست بلکه احساس کردن اســـت عــشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

 

 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی ، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی ، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم ... ، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

 

 

خيلي ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو مي ترسونن.ولي من دوستش دارم چون تنهايي رو درک ميکنه

 

 

لحظه هاي رفتنه حالا اون ميخواد بره .. داره تنهام ميذاره با يه دنيا خاطره .. تو چشمام اشکي نيست رو لبهام حرفي نيست .. پيش تو ميسوزم گريه هام پنهونيست .. بدون که من بي تو ميرم و ميميرم .. فقط با مردنم من اروم ميگيرم .. بذار يه بار ديگه من تو را ببينم .. برات گريه کنم به پاتم بشينم .. به خدا تا بري من ميشم ديونه .. اتيش عشق تو به يادم ميمونه .. داري ميري تو از کنارم من که جز تو کسي را ندارم .. من ميمونم پاي قرارم حتي نيستي تو در کنارم

 

 

دنیا این جوریه دیگه اگه گریه کنی میگن کم آوردی ، اگه بخندی میگن دیوونست ، اگه دل ببندی تنهات میزارن ، اگه عاشق بشی دلتو میشکنن ، با این حال باید لحظه ای را گریست ، دمی را خندید ، ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زیست

 

 

دل ميگيرد و ميميرد و هيچ كس سراغي از آن نمي گيرد ادعاي خداپرستيمان دنيا را سياه كرده ولي ياد نداريم چرا خلق شده ايم غرورمان را بيش از ايمان باور داريم حتي بيشتر از عشق

 

 

چه رنجيست لذتها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده ايست تنها خوشبخت بودن.

 

 

يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم.

 

 

 

شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او... شد با غم و غصه رو به رو عاشق او... . . . پایان حکایت شنیدن دارد! . . . . . من عاشق او بودم و او عاشق او...!

 

 

 

موفقيت» بدست‌آوردن چيزي است که دوست داري و «خوشبختي» دوست داشتن چيزي است که بدست‌آورده‌اي

 

 

چه رنجيست لذتها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده ايست تنها خوشبخت بودن.

 

 

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

 

 

 

+ نوشته شده توسط me در 86/10/23 و ساعت 20:50 |
 سالها پیش از کنار دریا عبور کردی، اما هنوز امواجش برای بوسیدن جای پایت می آیند و می روند

 

 گفتي از عشق بگو : چه بگويم من از اين زخم عميق ! چه بگويم من از درد بزرگ ! چه بگويم که اگر گويم من : جز نمک پاشيدن بر سر زخم نباشد هرگز

 

گفتم که رویای منی عشق خودت را هدیه کن گفتی که سنگست این دلت رو جای دیگر گریه کن گفتم که برقی از نگاهت گوشه چشمی از لطافت گفتی که تو دانی مگر قدرش ,عشق دیگر اندیشه کن گفتم که ای نامهربان آخر تو رنجاندی مرا آخر تو بشکاندی مرا گفتی نخواهم عشق تو وز خود رهانم یاد تو رو جای دیگر تکیه کن

 باران نباش که با التماس خودت را به پنجره بکوبي ...ابر باش که همه منت باريدنت را بکشند

 

+ نوشته شده توسط me در 86/10/13 و ساعت 10:9 |


Powered By
BLOGFA.COM