روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
همه چیز و همه کس بی تو نه میمونم میدونم میدونی تو با این دل عاشق تا آخرش میمونی از تمام زندگی من تو رو میخوام و بس عشق تو یعنی نفس تو یعنی همه چیز و همه کس تا ته خط با منی دل به عشق تو زنده است عشق تو یعنی نفس تو یعنی همه چیز و همه کس
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت آنقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . آري با تو هستم .. با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است !!؟
مي دوني اگه صخره و سنگ تو مسيره رودخانه ي زندگيت نباشه صداي آب اصلا قشنگ نيست؟
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
توی روزگاری که دل واسه شکستنه قیمت طلای دل قد سنگ و آهنه بین این همه غریبه یه نفرمثل تو میشه آشنایی که تو قلبم می مونه واسه همیشه تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه با صبوری با من دل خسته سازش می کنه تو نباشی نمی خوام لحظه ای رو سر بکنم نمی دونم بعد تو من چی رو باور بکنم نمی تونم نمی تونم که تو رو رها کنم بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه با صبوری با من دل خسته سازش می کنه توی روزگاری که عشق دیگه رسم زندگی نیست وقتی
آن قدر که با نامت مي گريم ! دل تنگي... انتظار... من ... من غريب تر از هميشه ام عشق من... تو که خوب مي دانستي که همه تنها آشنايي را به يدک مي کشند و تو آشناي مني... تو که مي دانستي هر نفسم با نفست بيرون مياد... تو... يادت نمي آيدعشق من؟... يادت هست در آغوشم کشيدي که من همه کس توام ! ... من براي تو ... براي تو که همه کس مني... براي تو که همه ي دنياي ساده و کودکانه ي مني دلتنگم... من براي چشماني دلتنگم که روزهاست رهايم کرده اند.. من براي دست هايي دلتنگم که روزهاست مرا ت
تنهايم گذاشته اند و رفته اند من روزهاست که خاموشم... بگذار فکر کنند اين ها هذيان هاي يک بيمار تب آلود است... بگذار فکر کنند شعر است ! استعاره هاي ادبيست و برايم دست بزنند .. .بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات دروني وجودم را مي خورند و دارم تمام مي شوم براي آن ها بي آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام... به من حق بده نازنينم! تو حق بده... اين آشفتگي را بر من ببخش وليکن من براي تمام شدن خويش اين طور گريان نيستم... من براي رفتن توست که مي نالم ..........
روز خزان پاییزی پرستویی را دیدم در حال مهاجرت به او گفتم : چون به دیار یارم می روی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم . بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت : دوستش بدار ولی منتظرش نمان
بودنم را هیچ کس باور نداشت ×××××× هیچ کس کاری به کار من نداشت ×××××××××× بنویسید بعد مرگم روی سنگ ×××××× با خطوطی نرم وزیبا قشنگ ×××××××××× اوخوابیده است دراین گور سرد×××××× بودنش را هیچ کس باور نکرد
نمی دانم که دانست او دلیل گریه هایم را؟ نمی دانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را؟ ولی می دانم که می دانست ز عاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده که من اینگونه دل بستم
انسان هم ميتونه دايره باشه هم يه خط راست. انتخاب با خودت است. تا ابد دور خودت بچرخي يا تا بي نهايت ادامه بدي
لقمان : سخنان سودمند را باید نشر کرد مانند افشاندن تخم گندم ، هر چند آب و هوا و زمین به رویاندن و بار آوردن دانه ها یاری نکند باز در گوشه و کنار خرمن ، سنبلها و خوشه های معدود سر دهد و خواهد رویی
مايلم روزي که ميميرم مرا در تابوت سياهي بگذارند تا همه بدانند در تاريکي به سر مي برده ام دستهايم را از تابوت بيرون بگذارند تا همه بدانند به آنچه مي خواستم نرسيدم چشمهايم را باز بگذارند تا همه بدانند چشم انتظار از دنيا رفته ام روي قبرم تکه يخي بگذارند تا مثل باران برايم اشک ريزد و روي سنگ قبرم چيزي ننويسند تا همه فراموشم کنند
يک هميشه يک است . شايد در تمام عمرش نتواند بيشتر از يک عدد باشد اما بعضي اوقات مي تواند خيلي باشد . يک نگاه . يک سرنوشت . يک خاطره . يک دوست
. . .
نمينويسم، چون ميدانم هيچ گاه نوشتههايم را نميخواني، حرف نميزنم، چون ميدانم هيچ گاه حرفهايم را نميفهمي، نگاهت نميكنم، چون تو اصلا نگاهم را نميبيني، صدايت نميزنم، زيرا اشكهاي من براي تو بيفايده است، فقط ميخندم، چون تو در هر صورت ميگويي من ديوانهام
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني آه باران من سراپاي وجودم آتش است / پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني
تا كه بوديم نبوديم كسي كشت ما را غم بي هم نفسي تا كه خفتيم همه بيدار شدند تا كه مرديم همگي يار شدند قدر آن شيشه بدانيد كه هست
اگر بوي گلي را دوست نداري شاخه هايش را نشكن
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت ویرانه دل ماست که با هرنگه تو صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت...
خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت کوچه باغیست که از خواب خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازه ی پر های صداقت آبی است می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی کودکی
دنیا رو بد ساختن .. کسی را که دوست داری . تو را دوست نمی دارد .. کسی که تو را دوست دارد . تو دوستش نمی داری .. اما کسی که تو دوستش داری و اوهم تو را دوست دارد به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است
تقدیم به کسی که هنوزم باور نداره دوستش دارم اگه سکوت برا من بهانه بود برا تو دفتر خاطرات کهنه بود روز هاي تنها بودن بهانه شد بهانه اي برا ريختن اشک تو شد مي دونم خيلي کمم پر ازغمم برا تو همون دليل موند نم اگه يه روز تموم بشه اشکه چشام چي مي خواد به باره از چشام يادته دعايي کردي تو برام زير اون گنب
هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده حتي اگه کسي بهت دروغ گفته باشه بازم بهش فرصت بده چون روزي فرا مي رسه که خودت محتاج فرصت دادن ديگران مي شي
تو هم با من نمی مانی برو بگذار برگردم/دلم می خواست می شد با نگاهت قهر می کردم. برایت می نویسم اسمان ابریست دل تنگم /و من چندیست دارم با خودم با عشق می جنگم. اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم راوسهم چشم هایم را" سکوتم را/ صدایم را/ اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم/ اگر می شد که افسار دلم را وا نمی کردم . دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده/ کناراتفاقی که شبی ناخوانده افتاده. تو هم حرفی بزن چیزی بگو
دونه هاي برف از آسمون فقط براي ديدن چشمات پايين ميان ، اما پاشونو که به زمين ميزارن فداي مهربونيهات ميشن
غربت یعنی حسرت غربت یعنی رفتن گم شدن چون سایه به سفر دل بستن. غربت یعنی بدرود در غروبی دلتنگ در طلوعی خسته گفتن از شیشه و سنگ غربت یعنی تقدیر کوچ کردن و رفتن یعنی سفر بی بازگشت غربت همیشه تپیدن رفتن و غربت من سایه ای سرگردان مثل شمعی در باد آتشی در باران. غربت یعنی رفتن تا دورهای دور تا شهر بی نشان تا امتداد بی نور
+ نوشته شده توسط me در
86/11/15 و ساعت
7:41 |